ايگناتى يوليانوويچ كراچكوفسكى ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )
44
تاريخ نوشته هاى جغرافيايى در جهان اسلام ( فارسى )
معلوم مىشود كه اين كتاب را در ردّ كسانى نوشته كه اين سفر را قبول نداشتهاند . 114 سفر دوم به سوى قسطنطنيه بوده و مربوط به يك شخصيّت تاريخى است كه به خوبى براى ما شناخته است و زمان وقوع آن را با اطمينان تمام به سال 632 / 11 ه . معيّن توان كرد . با وجود اين ، كمتر از سفر اوّلى ساختگى نيست . اين سفر به نام عبادة بن صامت ، 115 يكى از انصار خزرجى ، مربوط است كه پيش از آنكه [ حضرت ] محمّد [ ص ] از مكّه هجرت كند به وى ايمان آورد و از جمله نزديكترين ياران وى و هم از اهل بدر بود و بعدا در كار فتح مصر نقشى داشت و بر حمص شام حكومت يافت و به سال 23 ه . با معاويه غزاى روم كرد و به عموريّه رسيد 116 و به سال 654 / 34 ه . در هفتاد و دو سالگى در رمله درگذشت . 117 امّا از سفر او فقط دو حادثه شناخته شده كه اوّلى را ياقوت نقل كرده و قزوينى از او گرفته 118 و مربوط به زيارت « رقيم » است كه به نزديك قسطنطنيه جاى دارد و اهل كهف در آن خفتهاند . اين موضوع بعدها به نوشتههاى جغرافيايى آمده و اينجا و آنجا منعكس شده و رواج گرفته و به زبان روسى و اوكرائينى نيز ترجمه شده است . 119 عباده بن صامت حكايت خود را چنين آغاز مىكند : ابو بكر رضى اللّه عنه ، در آن سال كه به خلافت رسيد ، مرا سوى پادشاه روم فرستاد كه او را به اسلام دعوت كنم يا به جنگ بخوانم . گويد پس برفتم تا به سرزمين روم رسيدم و چون به قسطنطنيّه نزديك شدم ، كوه سرخى به نظرمان آمد كه گفتند اصحاب كهف و رقيم در آن خفتهاند . در آن كوه به سوى ديرى رفتيم و از اهل دير دربارهء آنها سؤال كرديم و ما را بر سر سردابى در كوه بردند . گفتم مىخواهيم آنها را ببينيم . گفتند چيزى به ما بدهيد . پس دينارى داديم و آنان به درون سرداب رفتند كه درى آهنين داشت ، و ما نيز همراه آنها وارد شديم و به خانهء بزرگى رسيديم كه در كوه حفر شده بود و در آنجا سيزده مرد به پشت افتاده بودند كه گويى به خواب بودند ، و هر يك را جبّهاى خاكى رنگ نيز بود و ردايى خاكى رنگ كه از سر تا پايشان را پوشانيده بود ، و ندانستيم كه آيا لباسشان از پشم بود يا از موى يا چيز ديگر ، زيرا از ابريشم محكمتر بود و از محكمى و نكويى صدا مىكرد ، و بيشترشان پاپوشهايى داشتند كه تا نيمهء ساقشان را پوشانيده بود و بعضى ديگر نعلينهاى پينه دار به پا داشتند و پاپوش و نعلينشان از پوست نرم بود و چنان خوب ساخته شده بود كه هرگز نظير آن را نديده بوديم . آنگاه صورتشان را يكى پس از ديگرى باز كردند . به صفاى رنگ و رونق پوست چون زندگان بودند ، بر بعضيشان پيرى نمودار بود و بعضى ديگر جوانان سياه موى بودند ، بعضى